دستم را بگیر و با خودت ببر
صبح جمعه است. حالا جمعههایم متفاوت است، رنگ و بوی دیگری دارد، نور دارد، زندگی دارد ...
وقتی خدمت سربازی سبب شد که از کودکان فرشتهاند دور باشم غصه دار شدم. دلم گرفت. حالا اما بعد از چهار سال از کودکان فرشتهاند دورم و دلم نگرفته. گذر زمان خیلی چیزها رو عوض میکند. آدمها تغییر میکنند. زندگیها عوض میشود. من و کودکان فرشتهاند هم از این قضیه مستثنا نیستیم.
نه من آن آدم قبلیام و نه کودکان فرشتهاند آن کودکان فرشتهاند قبلی.
خوب یادم است هنوز. این دفتر را خودمان آباد کردیم. همه جا را شستیم و تمیز کردیم و اساسیه را چیدیم. آن روزها را فراموش نخواهم کرد.
حالا اما این دفتر دیگر مثل قبل نیست. نه آدمها آن آدمهای قبلی اند، نه حتی ظاهرش به قبل میماند. راستش وحشتم میگیرد. من اصلاً آدمی نیستم که خیلی راحت با همه رفیق شوم و اُخت بگیرم. سالها طول کشیده بود تا خودم را به عنوان عضوی از این خانواده بپذیرم. خانوادهای که حالا هیچ چیزش سر جای خودش نیست.
من هم شور گذشته را ندارم. برای از نو ساختن. برای اُخت گرفتن دوباره. برای ادامه دادن. خستهام. خسته.
شکایتها و اعتراضهایم بماند برای وقت دیگر. امروز احساساتم را رها کردهام. میخواهم آزاد بنویسم. رها.
بیانصافی رو دوست ندارم. هر چه باشد آنجا روزی خانهام بود. روزهایی که شاید حالم به اندازه امروز خوب نبود. زندگیام روبهراه نبود.
به نظرم نمکنشناسی است آدم بیاید سر سفرهای و بخورد و بعد که خرش از پل گذشت رها کند و بنشیند به ریدن. بنشیند به نقد نوشتن. البته که نقد هم هست اما خب به جای خود...
دلگیرم. دلگیرم از مادرم که وقتی بچه بودم برایم دوچرخه نخرید. خنده دار است؟! احمقانه است؟! یک مرد گند با زن و بچه بیاید بگوید که از مادرش دلگیر است چون برایش دوچرخه نخریده؟!
صبح ساعت ۷ از خواب بیدار شدم. تا به خودم بیایم همه رفته بودند. من ماندم و آن بچه که روی تختش خواب بود. من ماندم تنها در خانهای که بوی تو را میدهد.
یک سیخ از کباب دیشب مانده بود. نیمیاش را خوردم و نیم دیگر گذاشتم بماند برای دیگری.
کبابم را خوردم و لباسم را پوشیدم. لباسی که عطر تمیزی میداد.
تمیزی عطر تو است. وقتهایی که تمیزم انگار میکنم که بوی تو را میدهم.
در حد بضاعت دستی به اتاقت کشیدم و غذایی که برایم کشیده بودی را از یخچال برداشتم و زدم به دل خیابان.
چهار قدم رفتم. بعد سوار تندرو شدم. بعد ایستگاه شریعتی پیاده شدم. سوار زیرو شدم و رکاب زدم.
دوچرخه سواری بلد نیستم. دوچرخه سواری بلد نیستم. دوچرخه سواری بلد نیست. دوچرخه سواری بلد نیستم. دوچرخه سواری بلد نیسم.
زشت است مرد گنده با زن و بچه دوچرخه سواری بلد نباشد. دلم میخواهد دوچرخه سواری بلد باشم اما خب بلد نیستم. به سختی با هزار مکافات خودم را از ابتدای خیابان شریعتی رساندم به میدان سپاه. مسیری که کمتر از دو کیلومتر است. اما برای من نزدیک به نیم ساعت به طول انجامید.
خب آخر وقتی بچه بودم که برایم دوچرخه نخریدند. حالا هم که بزرگ شدهام، مرد شدهام دلم میخواهد یکی باشد دستم را بگیرد ببرد دوچرخه سواری یاد بگیرم. اما خب کسی نیست. که حوصله دارد بیاید به مرد گنده دوچرخه سواری یاد بدهد. راستش از شما چه پنهان. خودم هم انگار خجالت میکشم. انگار همه مردم خیابان مرا با انگشت نشان هم میدهند و قهقهه سر میدهند که مرد گنده با یک من ریش دوچرخه سواری بلد نیست.
نیت کردهام که هر هفته بروم دوچرخه سواری. اما همش زر مفت است. همانند پارسال همین حوالی که نیت کرده بودم هر هفته بروم قله بزنم. اما هیچ کاری نمیکنم. حالم از این وضعیت بد است. این وضعیت راضی کننده نیست.
اما راستش با همه این احوالات حالم خوب است. زندگی این روزها زیباتر است. اما کاش دوچرخه سواری بلد بودم و هر هفته هم میرفتم و قله میزدم و می آمدم.
از میدان سپاه پیاده برمیگردم پل چوبی و دوباره سوار تندرو میشوم و برمیگردم خانه.
امروز بچههای کودکان فرشتهاند رفتهاند هنکل. دل هنکل برای من تنگ است. آسانسورش، نمازخانهاش، بازی تمرکزیاش، توالت فرنگیاش و ...
من اما بیخیال، راحت و رها انگار نه انگار که دل هنکل برای من تنگ است. برگشتهام خانه، دوشم را گرفتهام و پتوی نازکم را کشیدهام به سرم و تخت خوابیدهام.
مامان میگوید خواستم زنگ بزنم و بگویمت که ناهار لبوپلو داریم. اگر دوست نداری نیا! برو همان جایی که بودی. همه اینها را به شوخی میگوید و میخندد ولی خب حق میگوید. لبوپلو به ذائقهام خوش نمیآید. کاش برمیگشتم همان جایی که بودم. آخر میدانی آنجا را بیشتر دوست دارم. انگار آنجا خانهام است.
کار دنیا است دیگر. زمان همه چیز را عوض میکند. یک آن به خودت میآیی و حس میکنی که دیگر به جایی که بیست و اندی سال در آن زندگی کردهای تعلق نداری.
مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای نسیم سحری بوی نگارم به من آر
تا من از شوق، قفس را همه درهم شکنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا ور یار
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
در میان من و معشوق همام است حجاب
وقت آن است که این پرده به یک سو فکنم
پینوشت: باید بساط vim را فراهم کنم که یادداشتهایم را با vim بنویسم. نبودن شورتکاتهای ویم دیوانهام میکند.
پی نوشت دیگر: تختت خوب شده؟!
پی نوشت نهایی: دیروز تولد علیرضا بود!
نوشته شده در جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵