نورِ نور
صدای دو انفجار مهیب در نیمه شب همهمان را از خواب میپراند. انفجار سوم شیشه های پارکنیک را خرد میکند. مامان میآید توی بغلم. میلاد بدو بدو شیشه های پنجره را چسبی میکند. اما دیگر خبری نیست. خیلی زود همه چیز آرام میشود...
نور آن چیزی است که خود روشن است و دیگری را نیز روشنایی میبخشد اما گاهی پارهای از چیزها اگر چه از خود روشنایی ندارند، اما چنان زلال و شفاف اند و چنان بینقص نور را بازتاب میدهند که آنها را نیز نور نامند. قصه امروز ما دربارهٔ نور است. چه آنها که بیواسطه نورند و چه آنها که از شدت صافی نور نام گرفته اند. نزد ما همهٔ اینها نور نام دارد.
صبح جمعه است. انگار خبرهایی شده. به بابا میگویم: بابا به نظرت نانوایی باز است ؟! لبخندی میزند و میگوید یعنی با دو تا انفجار باید همهٔ کشور تعطیل بشود؟! اگر چه حق با بابا بود و آن روز نان تازه خوردیم اما خب راستش قضیه جدیتر از دو تا انفجار کوچک بود. خیلی زود تعطیلمان کردند. خیلیها از تهران رفتند. شهر آرام شد و ما ماندیم و نور. ما ماندیم و آنها که نور بودند...
آری قصهٔ ما دربارهٔ نور است...
ساعت هشت شب است. در میان آتشهایی که از آسمان میبارد خانه را رها کرده ام، آمدهام نور. میان تعداد زیادی بچهٔ قد و نیم قد که خانهٔشان نور است. آمدهام اینجا تا با گرمای وجودشان مرا دلداری بدهند و دیگر از صدای آتش بازیها نترسم.
آمدهام اینجا تا یواشکی به صدای فرشتههایی که به دور اینجا میگردند گوش بدهم. فرشتههایی که شب برای بچهها قصه میگویند. برایشان لالایی میخوانند و صبح با مهربانی بیدارشان میکنند. مراقبشان اند و دوستشان دارند.
آری اینجا نور است. امنترین نقطهٔ جهان. اینجا نمیشود از چیزی ترسید. اینجا نور مطلق است...
همه دلشان میخواهد شب ها را در این بهشت بگذرانند، برای همین اینجا آمدن را نوبتی کردهاند. بعضی سهم بیشتری دارند و بعضی سهم کمتر. بعضی یک بار، بعضی دوبار، بعضی یک روز در میان و بعضی که بخت با آنها بیشتر یار بود هر روز.
سهم ما یک روز در میان است که البته آن لالوها یک بار تقلب میکنم و دو روز پشت هم میمانم آنجا. سرزنشم نکنید. اگر شما هم جای من بودید همین کار را میکردید. دل کندن از نور ساده نیست.
نور یک ساختمان دو طبقه است. یک طبقهٔ همکف و یک طبقه هم روی آن که با هم میشود دو طبقه. طبقه بالایی از طبقه پایینی کوچک تر است. طبقهٔ بالایی یک در دارد که باز میشود به سوی بهشت. یک پشت بام بزرگ که از آنجا آتش بازیهای آسمان را به تماشا مینشینیم.
در شرایط عادی بچههای بزرگتر پایین زندگی میکنند و بچههای کوچکتر بالا اما این روزها شرایط خاص است. برای اینکه ما کمتر بترسیم همه را آوردهاند پایین. ما میخوابیم وسط و بچهها میخوابند دورمان تا مراقبمان باشند. تا به یمن حضورشان از چیزی نترسیم.
بعضی از این بچه ها مثل من مشکل آبریزی دارند. شب که میخوابند تختشان خیس میشود اما این شبها خبری از تخت نیست. همه آمده اند پایین روی فرش دور ما میخوابند. کیسه زبالههای مشکی بزرگ را پهن میکنند زیرشان بلکه آبریزی را مدیریت کنند...
به بچهها سپرده اند که حسابی مراقب ما باشند. برای همین تا وقتی بیدارند اجازه نداریم از جایمان جم بخوریم. اما همین که فرشتهٔ خواب به سراغشان میآید، بدو بدو فرار میکنیم، میرویم روی پشت بام و به تماشای آتش بازی مینشینیم.
گاهی یکیشان بیدار میشود. میآید دنبالمان و تا ما را به سر جایمان برنگرداند آرام نمیگیرد.
کم کم دارد این آتش بازیها برای مردم عادی میشود. اگر چه ما هنوز میترسیم و دلمان میخواهد شب را در میان بچهها بخوابیم اما دستور میدهند که این بچهها کار و زندگی دارند و دیگر نمیشود بیاییم اینجا و مزاحمشان بشویم.
امشب شب آخر است. گفته اند هر کس میخواهد بیاید. بچهها امشب قرار است روی تخت های خودشان بخوابند تا بلکه به نبودنشان عادت کنیم و روزهای بعدی از نبودنشان غصه نخوریم. من هم در حدودی نیم ساعتی دراز میکشم روی یکی از تخت ها و برایشان قصه میخوانم تا تشکر کرده باشم از لطف و محبت چند روزهٔ آنها. تا به زبان بی زبانی به آنها بگویم: ممنون که بودید، ممنون که مراقبمان بودید. ممنون که نگذاشتید این روزها به ما سخت بگذرد و ممنون که برایمان خاطره ساختید.
بچه ها به خواب فرو میروند و ما دوباره فرار میکنیم و میرویم به پشت بام و آتش بازی تماشا میکنیم و بغض گلویمان را میگیرد که امشب شب آخر است. تا صبح نمیخوابیم. صبح میشود. از بچهها خداحافظی میکنیم و به خانههایمان میرویم.
فردا میشود. توی خانههای خودمانیم. نیمه شب است. با صدای انفجار از خواب بیدار میشویم. انفجار شیشههای پارکنیک را خرد میکند. انگار بعد از دوازده روز تازه فهمیدهایم که جنگ شده. مامان میآید توی بغلم. میلاد بدو بدو شیشه های پنجره را چسبی میکند. اما دیگر خبری نیست. خیلی زود همه چیز آرام میشود.
پینوشت: بعد از جنگ دوازده روزه یکی از دوستان امر فرمودند که نمیدانم کیِ علی ضیا میخواهد مجموعهای از خاطرات و یادداشتهای مربوط به جنگ تحمیلی دوزاده روزه را جمع آوری و منتشر کند و چون خوب مینویسم چیزی بنویسم. اطاعت امر شد و یادداشتی نوشتم و تحویل ایشان دادم تا برایشان بفرستد. این دوست اندکی بعد از من خواست که آنچه نوشته بودم را در این سایت نیز منتشر کنم. در آن هنگام این خواسته را براورده نکردم. چون یادداشت را برای شخص دیگری نوشته بودم. حالا اما بعد از شاید هشت ماه بیخبری از انتشار یا عدم انتشار آن بر آن شدم که آن را در این صفحه منتشر کنم.
پینوشت دیگر: دلم خواست دستی بر این یادداشت بکشم اما آن را به همان شکل اولیه رها کردم.
نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵