دربارهٔ انفعال

کمتر می‌نویسم. احتمالاً مخاطبی ندارم و احیاناً اگر هم مخاطبی باشد قطعاً آن قدری منفعل هست که حوصله نکند ایمیل بنویسد و بازخوردی بدهد.

شهر ارواح را می‌ماند اینجا. دوست داشتم این‌جا را به این زودی‌ها به نیستی نکشانم. ولی حالا انگار پیش از ارادهٔ من به نیستی گراییده است. نه خودم هستم نه هیچ کس دیگری. نه حتی ورودی‌های گوگل و غیر گوگل را دنبال می‌کنم که ببینم آیا کسی گذرش به این شهر مرده‌ها افتاده یا نه؟

گویی بالأخره شد آنچه که باید می‌شد. بیان می‌خواهد سرویس وبلاگ دهی‌اش را تعطیل کند. خبر را که شنیدم دلم گرفت. هر چند به دلیل انفعال زیاد حالا مدت‌ها است که از مردمان شهر بیان هم دورم. نوشته‌هایشان را شش تا در میان می‌خوانم و بازخوردی هم نمی‌دهم. اما خب انگار هنوز داشتم در شهرشان زندگی می‌کردم. هر روز خبرخوانم را باز می‌کردم و نگاه می‌کردم که کدام یکی‌شان حاضری زده است و همین حضورشان ارضایم می‌کرد.

هر چند این اتفاق برای بیان به نظرم اجتناب ناپذیر می‌آید اما ترجیح می‌دهم که چند سال دیگری به عقب بیفتد و همچنان سرپا بماند. باز هم مثل قبل هر روز خبرخوانم را باز کنم و وبلاگ‌های بروز شده را ببینم.

سالهاست، شاید از همان موقع که اینجا را با grav ساختم دلم می‌خواست شرایطی را مهیا کنم که آدم‌ها وبلاگ شخصی خودشان را با کنترل صد در صدی بسازند اما امان از انفعال ...

نمی‌دانم ایدهٔ خوبی بود یا نه. نمی‌دانم کسی استقبال می‌کرد یا نه. اما تقریباً مطمئنم که هر چه که بود بهتر بود از انفعال. همین حالا هم که فرهان توی فکر بود که یک سرویس وبلاگ بالا بیاورد دلم می‌خواست بروم و مکالمهٔ کوتاهی شکل بدهم اما ...

این یادداشت انگار قرار است اولین یادداشتی از این مجموعه باشد که هیچ تصویری ندارد. افسار پاره کرده‌ام و دارم قالب ها را پاره می‌کنم. این یکی را بیش‌تر دوست دارم. هر چه که باشد بهتر است از انفعال.

دو سه هفته پیش بود. ساعت هشت نه شب داشتم توی یکی از خیابان های تهران قدم میزدم که چشمم افتاد به دو مردی که داشتند با در عقب یک ساینا ور می‌رفتند تا بازش کنند. خواستم بروم جلو بگویم می‌شود مدارک ماشینتان را ببینم اما ...

همین طور سرم را مثل گاو انداختم پایین و از کنارشان عبور کردم. دو سه دقیقه‌ای رفتم و دلم طاقت نیاورد. سر و ته کردم و برگشتم و رسیدم به همان خودروی کذایی و دیدم هنوز مشغولند. یکی چراغ قوه گرفته آن دیگری به دقت تمام سعی می‌کند با لطافت تمام از توی دستگیره در را باز کند مبادا دستگیره خراب شود یا خطی به جان ساینای عزیز بیفتد. خب معلوم بود این کاره نیستند و بندگان خدا گیر افتاده‌اند. دلم خواست بروم کمکشان اما ...

دیروز برای خانه از دیجی کالای چهل و پنچ دقیقه‌ای نان سفارش دادم. حوالی چهار و نیم عصر. خب طبیعتاً باید تا پنج و نیم می‌رسید اما متأسفانه حتی تا پنج و چهل و پنچ هم نرسید. زنگ زدم پشتیبانی که به خیال خودم منفعل نباشم. اعتراض کردم به این بی‌مسئولیتی‌شان و گفتم سفارش را لغو کنند و قطع کردم.

ساعت ۸ شب وسط خیابان گوشی‌ام زنگ خورد.

بله بفرمایید

نون تون رو آوردم. پلاک ۷ واحد ۳ رو میزنم میگن ما نون سفارش ندادیم.

تندی زنگ می‌زنم خانه، می‌گویم نون رو از این بنده خدا بگیرید بره پی زندگیش. پشت بندش تندی زنگ می‌زنم به دیجی کالا و با دختر مردم تند حرف می‌زنم که چه وضعش است و این حرفا.

یک آن به خودم می‌آیم و می‌بینم دارم با دختر مردم زیادی تند حرف می‌زنم. به خودم فحش می‌دهم که مگر خودت مگه خواهر مادر نداری؟! چه وضع حرف زدن است؟! مگر او چه کاره است که این جور با او حرف می‌زنی؟! خلاصه که معذرت خواهی می‌کنم و قطع می‌کنم و این هم می‌شود حکایت یک حرکت زد انفعالی از من.

پی‌نوشت یکم: راستی به نظرتان چقدر احتمال داشت که آن دو مرد دزدانی تازه کار بودند و آن شب اولین تجربهٔ‌شان بود ؟!

پی‌نوشت دیگر: دلم می‌خواهد بروم تک تک وبلاگ‌هایی که توی خبرخوانم هستند و کامنت بگذارم که می‌شود بیایید یادداشت مرا بخوانید؟! اما خب امان از ...

نوشته شده در جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴